خداحافظ هم بازیِ‌‌‌ روزگاران دور

 

یه میمون داشتم که الان ندارم

 مرد!!!

از روزی که بابامو گاز گرفت تو قفس بود تا روزی که مرد آخه خیلی بدبابا رو گاز گرفت

تا قبل از اون روزه بد

بابا هر جمعه می آوردش بیرون ما باهاش بازی می کردیم اما بعد از اون روز...................

خیلی‌ دوست داشتم بابام ببرش باغ وحش اما نبرد .

یه روز که داشتم بهش می گفتم چرا اینقدر کار بد می کنی که همیشه تو قفس نگهت دارن    

 مظلومانه دستهاشو دراز کرده بود به سمت آسمان و رد شدن ابرها رو نگاه می کرد فکر کنم دوست داشت اونا رو بگیره یا می‌خواست ابرها اونو همراه خودشون ببرن نمیدونم

 اما

هیچ وقت اون صحنه رو فراموش نمی کنم

چه غم بزرگی‌ داشت که سه سال تو قفس بود!

 

صدایم می‌‌زند اینجا کسی

انگار سو سوی چراغی هست

که با جان کندنم جان می‌‌دهد

بی‌ تابِ آهی است

نفس در جان من حبس است

اما این چراغ نیمه جان مست است

نمی خواهد دمی تاریکیِ امنی‌ به من بسپاردُ دست از هوای فکر من برداردُ جایی‌ رود

این جا نباشد

من نمی خواهم در این نور شبانگاهی گناهانم بیایند روبه رویم

تنگه هم

یک بار دیگر یادم آرد

آن چه کردم با زبان بسته

که تنها مانده بود آنجا......

 

به امید رهایی

دست‌هایش باز

ابرها را هی‌ قسم می داد

و من آگاه از تنهاییش

یک دم نگاه

شاید که آب

یک پسته یا یک تکه نان

حیوان سرگردان من

کنج قفس

دستان بی‌ جانش برای آسمان رفتن دعا می‌‌کرد

آه   بی‌چاره که تا آن لحظهٔ آخر

کسی‌ یک ثانیه همراه او، هم بازیش ،هم صحبتش.......

نه‌ ای خدای من

چگونه تو مرا می‌‌بخشی از این کرده‌های بد؟

برای او دلم تنگ است

برای او که بازی‌هایش از جنس خشونت بود

ولی‌ شاید که راحت شد

از آن کنج قفس

یک بار در ظهر آب

در شب شام

گاه گاهی چوب تیزه بچه‌ها  " آزار سختی بود"

عاقبت آن ابرها بردند او را

من نبودم تا بگویم بگذرد از من 

که بد کردم به او

آزادیش را من گرفتم، لذتش را، شیطنت‌های قشنگش

هیچ

دیگر هیچ

او رفتست وتنها مانده است

یک آسمان تنهایی‌ و درد و غم و حسرت

چرا آن روز دستان نحیفش را رها کردم؟

 

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضاکاظمی

وفضاهاومحتواهای بکر وخوبی داری نسیم... من فقط از زبان شعرهات کمی دورم.یعنی پشت سرگذاشتم...زبان موزون نیمایی وتلنگرهای زبانی اخوان خیلی خوبن ولی مال اوناهستن .می دونی چی دارم میگم نسیم؟ زبان امروز رو امتحان کن. زبانی که خودت هرروزباهاش حرف میزنی(نه انگلیسی ها !) اون میتونه زبان شعری توباشه تا مخاطبای بیشتری داشته باشه شعرهای قشنگت... ازم قبول می کنی؟ تصدقت[لبخند]

ش. ا

بسار زیبا بود خوش به حال اسکات که یک همچنین قلب مهربانی براش می تپیده, در دنیایی که انسانها به سختی به هم محبت می کنند, اسکات خیلی خوشبخت بوده که تو رو داشته.

نگارینه

آدما به حیوونا وابسته تر میشن شاید چون خیلی وقتا حیوونا معرفت بیشتری دارن نمی دونم شایدم چون تنها چیزی که برا آدما مونده همینه دیگه دلبستگی,محبت , خاطرات, حتی یاد کردن از یه همبازی قدیمی گیریم که افتخار انسان بودن نداشته اما باز هم قابل محبت کردنه....بیشتر از بیشتر انسان ها

...

به نظرم این همه توجه به یک میمون درست نیست. در کشور و در دنیا روزانه کلی انسان جان خود را از دست می دهند. حالا چرا شما برای یک میمون ناقابل ناراحتید؟

آدر بید گلی

"چرا آن روز دستان نحیفش را رها کردم؟" کاش میشد به گذشته برگردی و دستاشو میگرفتی. مطمئنا این بار باهاش بهتر رفتار می کردی. این طبیعت مرگه. باعث میشه درمورد رفتار هامون با کسانی که فوت شدن بیشتر فکر کنیم و به خاطر کوتا هی ها خودمون را سرزنش. ای کاش میشد همیشه رفتارمون با دیگران طوری بود که درآینده خود را ملامت نمی کردیم. آیا این ممکنه؟ امکان نداره! پس شما هم بهتره خودتون را سرزنش نکنید چون دیگه کاری ازشمابر نمیاد.

رضا صارمی

من که از پزمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر_حتی قتل برادر_ اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ وقتی آدم به چیزی عادت می کنه از دست دادنش خیلی سخته حتی اگر اون چیز میمونش باشه.

مریم

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

چقدر زیبا و با احساس راجع به میمونتون نوشته بودین. راستش با خوندن متنتون خیلی دلم براش سوخت.

منصور مطهری

با اینکه از حیوانات اصلا خوشم نمی یاد (و برام عجیب بود که کسی مگر میمون را هم به عنوان حیوان خانگی نگه میداره؟) ولی با خوندن متن متاثر شدم. چه خوب توصیف کرده بودید.