تنهایی

 

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم که خوب می خندید تا تمام چروک‌های صورتش در

زاویه‌های لبخندش پنهان بماند

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم که

خودش را گم کرده بود در طوفان‌های سهمگین بی کسی‌

که اجبارها برای تحملش  زیاد بود و زیاد

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم که دستها برای نوازشش کوتاه بود ناتوان

که برای دلتنگی هایش جایی به جز چهار دیواری قفس مانندی پیدا نمی کرد

که خشونت ها احسا سش را عقیم کرده بود

امانتداری بی امانت

هویتی بر باد رفته

پرستاری فراموش شده

دفترچه ای پر از خاطرات سیاه و بغض آلود

دستهایش که.....

نباید به یاد بیاورم

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم

که به بند کشیده شدهٔ مادر بودنش بود

زنی‌ که هیچ شبیهی نداشت

زنی که زندگی نکرد  زندگی را به نیش کشید

راستی ای کاش نمی شناختمش 

 

/ 32 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیماهومن

سلام مهربون نگاه ... چقدر زیبا و لطیف... و چه توصیفی از این بهتر... زیبا و دلنشین مینویسم سطر سطرش را در دفتر یاد ایام به نام تو می خوانمش همیشه در همیشگی هایم چرا که من هم می شناسمش ... اینگونه ها همیشه اگر در کنارمان نبوده اند ولی در نگاه مان بوده اند و... در احساسمان زیسته اند سبز بمون همیشه بهارانه [گل][گل]

نعمت نعمتی

سلام تنهایی چاه را می خشکاند ولی گاهی اوقات تنها بودن بهتر از بودن با کسی ست که تو را نفهمد.

کاظمی

مرسی مهربون[لبخند] سلام شاعرش روهم به شنونده هاش برسون. تصدقت.ایشالا فرصتی دست بده تهران خدمت تو خاله جان باشیم راستی این مثل روشنیدی (باکمی تحریف)که: گفتی تنهایی وکردی کبابم؟[چشمک] تابعد

کاظمی

اون پایینی: تو وخاله جان ثابتی بود

کوچه باغ

سلام دوست عزیز . ممنونم از لطفتون . وبلاگ زیبایی دارید . من هم خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم . امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم . امشب دلا دیوانگی ها می کنم من خود را در این میخانه رسوا می کنم من از دست غم ها جامه بر تن می درانم وز اشک حسرت دیده دریا می کنم من امشب غم فردای نا پیدا ندارم فردا چو آید فکر فردا می کنم من آزرده شد جان من از غوغای مستی آرامش از مستی تمنا می کنم من امشب در این میخانه نقش آرزو را در دیده ی مینا تماشا می کنم من ... [گل][گل][گل][گل]

کاظم رستمی

سلام خانم صالحی عزیز چه متن غم انگیزی . . . البته ای کاش به تصویر سازی بیشتر اهمیت می‌دادید ببینید شما می‌توانید بجای توصیف پشت سر هم رنجهای این زن . . . آنها را به تصویر بکشید تا مخاطب از تماشای آن تصاویر همه آن رنجها را حس کند مثلا: می‌خندید و تمام رنجهای چروکیده‌اش میهمان چینهای لبخند می‌شدند گنجشک بود اسیر سیمهای برق زندگی پریدنش را سرخوشی و آوازش را عشق . . . می‌گفتند اما کسی ندید مار نفرت را نزدیک لانه‌ گنجشک زهر خنده می‌زد و او می‌پرید . . . نشنیدند صدای جوجه‌هاش را و او جیغ می‌کشید و زندگیش را به نیش می‌کشید در حضور عابران سایه‌های مبهم آدمیت مدرن . . . مادر!!! ×××××××××××××××××××× جسارت منو ببخشید فقط نوعی همدلی دوستانه بود. . . راستی کدام شب شعر و کی . . .؟ دوستان بجای ما شاد باشید یا علی

نسیم

یک دنیا ممنونتونم ممنونم که لایق می بینید و نوشته هامو اصلاح می کنید بابت بودنتون کنار این روزها به من یاد بدید چی بگم بهتون؟

سیما

سلام متن خوبی بود. کامنت ها هم جالب بودند. در مورد مادر هر چه گفته شود باز هم کم است.[گل]

نرگس

عالی بود یه روز به مادرم گفتم شبیه چنین شعری رو ... شاید فقط واسه اینکه انکار کنه گفت همه زندگی اش انتخابهای خودش بوده ... جرئت ندارم ازش هیچوقت بپرسم که قبل از همه این داستانها چه آرزوهایی داشته ... می ترسم دیگه یادش نمونده باشه ... تو بهم بگو آدم بد یه این داستان کیه ؟

آذر بیدگلی

مادر ای کاش قادر بودم ذره ایی از فداکاری های تو را جبران کنم. قشنگ بود.