التیام

 

چه رسوا گشته است این دیده ودل

وای بر من

این چنین روزی نمی دیدم به خود بیداد بر من

چهره‌ام زیر همه نا گفته هایم غرق تنهاییست

تنها بودنش را دوست می دارم 

نمی‌ دانم چه میگویم به کس زان بی‌ نهایت آتش تنهایی‌ و عزلت!

نمی‌ دانم چه میگویم که بودم یا نبودم!

هیچ معنایی نخواهد داشت در دنیای ادراکی که احساسِ تهی بودن درآن پیداست 

به هر جان کندنی می‌خواهم امشب خاطراتم را به دست باد بسپارم

همه آنچه به من بگذشته است

اما کمی‌ سخت است

و من می‌‌دانم این را

هیچ راهی‌ نیست

جز بستن به روی خود درِ تکرار این هر سو شکستن را

فقط چشمان من باید

ببینندُ

ببندندُ

دگر چیزی نماند پشت این دیوار

ولیکن گاه گاهی درد این پاها مرا دیوانه می‌‌سازد

مرا دائم به حس گیج بی‌ پایان مردن می‌‌برد

وانگه در این آشفتگی های درونم

سایه ای کم نور اما بطن آن آتشفشان

با حس تلخ زود مردن هم لجاجت می‌‌کند

حس جدیدی نیست

 بنازم آسمانم را

بنازم این درختِ ساکتُ آرامُ زردم را

بنازم این زمینِ خسته ی خاموشِ پیرم را

چنان با من هما هنگند

که گویی مات و مبهوتِ گذشته این زمان رنگ وارنگیم

که شاید آخرش!

من هر چه باشد آخرش را دوست می دارم

 و می مانم

برای لحظه‌های دور...

 

/ 26 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زنده به گور

سلام امیدوارم در کمال موفقیت باشید. وب ما هم بروز شد... منتظر حضور گرم شما نیز هستیم...[گل][گل][گل]

inموریx

سلام...خلاصه بعد روزها تونستم بیام اینجا....مطلبتون جالب بود....شاد باشین[چشمک]

حسین صالحی

دلت دریاست گفته هایت زیبا قلمت ابی دوست میدارم ایده های زلال همچون بارانت را همانند رودی پر خروش.عالی بود ارزو میکنم در این راه سبز بمانی[گل][گل][سبز][گل][گل]

(نیماهومن)

سلام مهربون حضور سبزت سبزترین یادهاست ممنونم از حضورت [گل] دلنوشته هات زیباست و دلنشین خواندنی ست و بیاد سپردنی در مورد ساعت نمیدونم شاید بوقت کانادا تنظیم شده با تبادل لینک اگر موافق بودی خبرم کن خوشحال میشم همیشه سبز خواهمت [گل][گل]

(نیماهومن)

چقدر حواسم پرت است این سرماخوردگی و تب و لرز گفتم که پشت کامپیوتر نشینم ما همدیگر را لینک کردیم معذرت دوست خوبم این عطسه ها هم که امان نمیدن.... [گل][گل][گل]

یونس

نسیم عزیز مثل همیشه از خواندن نوشته هایت لذت بردم. هر چه زمان میگذرد بر شیوایی قلمت افزوده می شود. این شعر ها تنها می تواند حاصل یک روح پاک و لطیف باشد و بس(که تو از آن برخورداری). به دوستی با تو افتخار می کنم.

محمدعلي خبير

دوست و همراه گرامي: از اين پس در سينمالاگ مي توانيد بخش ويژه‌اي را با عنوان "تكنيك هاي بازيگري در سينماي ايران" دنبال نماييد.هدف از ارائه اين بخش آشنايي با نحوه برخورد بازيگران ايراني با نقش‌هايي است كه به آنها محول مي‌شود. براي سرآغاز اين ويژه نامه،به سراغ بازيگر خوش استعداد كشورمان،ترانه عليدوستي رفته ايم. منتظر حضور و نظرات ارزشمند شما هستم.ضمنا باعث مسرت و خوشحالي من خواهد بود اگر جهت تكميل اين پرونده مطالب مربوطي را كه در اختيار داريد به پست الكترونيك من ارسال فرماييد.سپاسگزارم.

بهنامترین

این همه گفتی و من یک کلام میگویم که ای یار و ای همیار،خدا اینروزها تنهاست،که او هم از فرط تنهایی شبها بالشت در آغوش میکشد .سلام

خیلی زیبا بود نسیم خانم.

منصور

قشنگ بود ولی به نظرم طولانی اومد. (انصافا بعضی قسمت ها فوق العاده بود مثلا شروعش. وسط های شعر من بعضی قسمت ها منظورتون را نفهمیدم که برمیگرده به کم سوادی من شاید!)