محبوس من

 

شب‌ها که روحم به چراگاه افکارم می رود

هیچ چیز جز نشخوار گذشته‌ها روزیش نمی‌شود

گذشته‌های سیاه و کبودی که هیچ گاه کابوسشان رهایش نمی‌‌کنند

آرام و نجیب می خوابد شاید خواب ببیند

روح سر گردان من خواب هم نمی‌‌بیند

در کالبدی نیمه جان روح من حبس شده است

گاه گاهی که برای نفس کشیدن آزادش می‌کنم

می رود و با چشم بر هم زدنی‌ باز میگردد

خسته تر از همیشه

دوست دارد محبوس من باشد

اما من دلم برایش می‌‌سوزد

می‌خواهم برود

آزاد باشد و مرا فراموش کند

و دیگر هیچ گاه باز نگردد

آنگاه هم کالبد بیمارم آرامش خواهد یافت

 هم روح زخم خورده ام

 

/ 19 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی

قلم توانایی دارید لذت بردم

کیارش

به نظرم کاملا دارین اشتباه می کنید و به این صورتی که میگین به آرامش دست پیدا نمی کنین. چرا به این زودی تسلیم شدین؟

رضا صارمی

تو رو خدا آزادش نکنید تا بره. (روح تون را میگم) من تازه وبلاگ شما را کشف کردم و دارم از مطالبش لذت می برم. فعلا باشید. آینده هم خدا بزرگه!

رضا صارمی

زاستی مبارک باشه که جزو وبلاگ های ثبت شده در نظر سنجی بودین (با 4 ماه سابقه حیلی خوبه). حقیقتش من که نمی دونستم این رای گیری کی و چطور بوده. ولی اگر خبر داشتم حتما به شما رای می دادم.

هانی

همه فکر کنم یه اشتباه مشترک کردن.صاحب این کلام حتما میدونه مرغ باغ ملوکوتم یعنی چی.پرواز همیشه برای آدمایه بزرگ یه مفهومه زیباست.مرگ برای اهل دنیاست.

احسان

خیلی حیفه آزادش کنید بره. بذارید همچنان محبوس شما باشه. این قدر زندگی رو به خودتون سخت نگیرید. به فول ع وارونه اجازه آزادی دست شما نیست ژس فعلا مواظبش باشید تا وقتی زمانش رسید خودش بی خبر شما از این قفس فرار می کنه

محمد

شب‌ها که روحم به چراگاه افکارم می رود هیچ چیز جز نشخوار گذشته‌ها روزیش نمی‌شود لذت بردم لذت بردم لذت بردم لذت بردم

فریبا

من تو رو می شناسم تو شاید منی

"شب‌ها که روحم به چراگاه افکارم می رود هیچ چیز جز نشخوار گذشته‌ها روزیش نمی‌شود" چه جمله قشنگی!

منصور

خیلی متن سنگین بود [سوال]