onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

آن روزها...

آن روزها. . .

آن روزها هوا صاف بود 

نه ابرهای آسمان خاکستری شده بود

نه دل من سیاه 

آن روزها از آسمان زندگیم

هر کسی گذر می کرد

 تا محو شدنش برایش دست تکان می دادم

آن روزها عشقم

 یاد آوری خاطرات اقاقیهای زندگیم بود

آن روزها روحم

 تشنه به هم چسباندن دلی بود

آن روزها شب ها برای روزها دعا می کردم

 و روزها برای انسانها

آن روزها مادرم جوان بود و پدرم هم

 آن روزها دل به بازیهای

 بچه گانه خوش می کردم

 وخوش می ماندم

آن روزها خدا را در قاب اتاقم نکرده بودم

آن روزها اگر باران می آمد

سر مستانه می خندیدم

 و زیر باران رقصان می شدم

آن روزها جواب اخم ها برایم لبخند بود

این روزها چه شدم؟

وارونه ایی که انتظار مرگ امروزها را

می کشد

فاصله آن روزها واین روز های من

 یک شب بود

فاصله خنده ها و دریای گریه هایم

 فقط یک شب بود

فاصله عشق ها و تنفر هایم

یک چشم بر هم زدن بود

چقدر دیروز من قشنگ بود و امروزم . . .

راستی من همان امواج آرامم؟

گذر یک شب مرا چه کرد؟

تمام دنیای من چه سخت خراشید

راستی من کوچک بودم یا دنیای من؟

من فقط همان دیروز بودم

شاید مادرم مرا برای دیروزها زاییده بود

و بعد از آن شب مرا به خاک سپرد

میم زندگی من اگر نبود

تن بی جانم را تا این ثانیه ها

 چه کسی به دوش می کشید؟

ماندنی ترین واژه زندگیم اگر نبود،

 چه کسی طوفان های

بی پایان مرا پایان می بخشید؟

امروز من هم زندگی خواهم کرد

برای آسمان آبی خاطرات مادرم

برای اینکه آسمانش آفتابی باشد

 ودر چشمانش رنگ

دلگرمی باقی بماند

شاید روزی دیگر مرا متولد کرد

برای روزهای خوب

 

   + نسیم صالحی ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------