onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

من عید را دوست ندارم

 

بهاری را که دوست نداشتم

که ندارم

هیچ روزی نخواهم داشت 

برایش چه بنویسم!

احساس هم که تهی است

عیدی هم که نمی گیرم

که کسی نیست به من عیدی بدهد

پس دلم را به کجای این عید خوش کنم!

کودک درونم از عید هیچ چیز جز عیدی نمی داند

حال،این را هم ندارد

همه چیز این روزها برایم سنگین است

حس دلتنگی بیشتر

عیدهایی که دوست نداشتم آمدنش را، به تمام سالهای عمرم برمی گردد

هیچ ذوقی نداشت

ماهی قرمز

سبزه

وتخم مرغ های رنگی

دلواپسی های لحظه سال تحویل بیشتر بود از احساس خوب من

کجای این لحظه زیباست!!!

دوست داشتم

دوست دارم بخوابم

فردا همان روز قبل باشد

من که حول حالنا نمی شوم

یادم آمد

می شوم ،

اما نه حال خوب

که حال بد تمام وجودم را می گیرد

حال باید چه بنویسم!!

"من عید را دوست ندارم،این کافیست"

   + نسیم صالحی ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------