onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

تمام شدنم را باور کن

 

گاهی ،گاهی

گاهی که میان دستانم گره می خورم

که با سر انگشتانم عصارهء روحم را می کِشم

که فریادهای درونم گوشهایم را کر می کنند و تو را نمی شنوم

باور نکن که خوب نیستم

 

گاهی که زمان را گم می کنم

که سکوت‌ می شود چهره ام

که ساعتهای جوانیم را به تو ارزان می فروشم

که ساعتِ آرامشم را کوک نمی کنم

باور نکن که خوب نیستم

 

گاهی که میان سر گیجه هایم سقوط می کنم

که تباهیم را نگاه می کنم

که در سقوط، پایانی نمی یابم

باور نکن که خوب نیستم

 

گاهی که تو را می خواهم

که نمی یابم

که ندارم و باور می کنم نداشته ام

که دروغ می شود انعکاس داشتنت

باور نکن که خوب نیستم

 

گاهی،گاهی

گاهی که چار چوب بدنم را با این احساس به تو می سپارم

که مرگِ  زنانگیم را در درون حس می کنم

که بودنم را دروغین به رُخَت می کشم

باور نکن که خوب نیستم

 

گاهی که امروزهاست

که آسمان را نگاه می کنم

که تنم با زمین قهر است

که سرما  گرم است

تو باور نکن که من خوب نیستم

تو باور نکن ،گاهی قلمم به سر انگشتانم فشار می آورد

گاهی روحم

گاهی روزگار

باور کرده ام که خوب تمام شده ام، تمام شدنم را باور کن.

 

 

   + نسیم صالحی ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------