onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

هنوزم پشت در با آسمان بدرود می گویم

 

 

تلنگر می زنم بر آسمانِ غم گرفته

شاید این یک لحظه آرامش دهد بر من

ببارد، سختُ سنگین

یاد می آرم من این تاریکی شب را

که من بودم فقط با آسمان تنها

می بارید، می بارید

باز اما مرا آتش به جان می دید.

 

سخت دلگیرم من از این چهره های خوب

به ظاهر دوست

با این بوسه های پشت هم

باید کنم باور

که دشمن می کشد دست نوازش بر سرم

انگار باور دارد این رفتن تمامش کرد

روزهای مردنم را

خاطرات خون به جوش آوردنم را

کاش این لحظه ببارد آسمان

بازاین منم

آتش گرفته، شعله ور، پردود

خدایا خسته ام اینجا

میان این همه نیرنگها

پشت سرم گفتن، شنفتن ها

ولی در ظاهرم اینگونه مردنها!!!!!!

من اینجا یاد می آرم همان هستم

همان خسته ،همان بی جان

همان انسان شادی که براتان خنده هایش سخت سنگین بود

دگر حالا نمی خندد

 شما یکریز می خندید، می گویید، بساط خوب بودن را فراهم می کنید

اما نمی دانید 

من هرگز دگر خوبی نمی یابم

ازاینجا می روم ،روزی دگر می آیم

اما پشت در با آسمان بدرود می گویم

واین تکرار پایانی نمی یابد

 

 

   + نسیم صالحی ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------