onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

کاش در دنیای تو تنها همین یک مرد تنها بود

 

دراین سوز شبانگاهی و سوسوی زمان بی‌ خداوندی

کسی‌ اینجا نمی پرسد ز او

ای دوست

کنار کرسیت هیزم تری داری؟

برای شام شب نان خشگکی داری؟

سخن گفتن برایش سخت

لبّ دندان به هم یخ بسته، دستانش پر از تاول

نگاهش بی رمق مانده

چگونه یادش از یاد خدارفته؟

نمی دانم چنین سردر گریبان زیراین تاریکیِ ایام از درد چه می‌‌سوزد؟

هلا

انگار مستم من

نه

کورم من

شکم سیری که دردِ آخرش دردِ خوش اقبالیست

و افیون خوشی‌ بیگانه اش کرده ز درد روزگارانِ سیاهِ مردمانِ شهر

به خود می گویم آیا این همه درماندگی را هم علاجی هست؟

چه کاری می توانم کرد بر این انبوه تنهایی‌؟

نه پای رفتنی دارم که بگریزم ز درد این زبان بسته

نه نای صحبتی

زیرا که می بینم همه زنجیره‌های درد در چشمان او قامت به هم بسته

و درمانش................

خدایا

کاش در دنیای تو تنها همین یک مرد تنها بود

 

   + نسیم صالحی ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------