onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

التیام

 

چه رسوا گشته است این دیده ودل

وای بر من

این چنین روزی نمی دیدم به خود بیداد بر من

چهره‌ام زیر همه نا گفته هایم غرق تنهاییست

تنها بودنش را دوست می دارم 

نمی‌ دانم چه میگویم به کس زان بی‌ نهایت آتش تنهایی‌ و عزلت!

نمی‌ دانم چه میگویم که بودم یا نبودم!

هیچ معنایی نخواهد داشت در دنیای ادراکی که احساسِ تهی بودن درآن پیداست 

به هر جان کندنی می‌خواهم امشب خاطراتم را به دست باد بسپارم

همه آنچه به من بگذشته است

اما کمی‌ سخت است

و من می‌‌دانم این را

هیچ راهی‌ نیست

جز بستن به روی خود درِ تکرار این هر سو شکستن را

فقط چشمان من باید

ببینندُ

ببندندُ

دگر چیزی نماند پشت این دیوار

ولیکن گاه گاهی درد این پاها مرا دیوانه می‌‌سازد

مرا دائم به حس گیج بی‌ پایان مردن می‌‌برد

وانگه در این آشفتگی های درونم

سایه ای کم نور اما بطن آن آتشفشان

با حس تلخ زود مردن هم لجاجت می‌‌کند

حس جدیدی نیست

 بنازم آسمانم را

بنازم این درختِ ساکتُ آرامُ زردم را

بنازم این زمینِ خسته ی خاموشِ پیرم را

چنان با من هما هنگند

که گویی مات و مبهوتِ گذشته این زمان رنگ وارنگیم

که شاید آخرش!

من هر چه باشد آخرش را دوست می دارم

 و می مانم

برای لحظه‌های دور...

 

   + نسیم صالحی ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------