onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

می خواهم عاشق شوم

می خواهم جادوی عشق را تجربه کنم

عاشق شوم

بار دیگر و بارهای دیگر

این بار انسان نباشد

پاهایم باشند

در این تاریکی که تو هیچگاه احساس نخواهی کرد

من تجربه می کنم تمام نادیدنی هایم را

میخواهم تنها و تنها سرم از زمین بیرون باشد

گردنم هم

نفس می کشم خفقان ثانیه هایی را که برای تمام شدنشان جان گرو گذاشتم

می خواهم عاشق این لحظه ها باشم

لحظه هایی که هیچ چیز برای دلخوشی ام کافی نیست

و فقط دوست دارم از خستگی هایم بنویسم

و نه دیگر هیچ

صدایی می شنوم

از پاهایم

صدا نیست، سوزش است

شاید یاد آور بیماریِ گنگ خواب آلوده من باشد

می خواهد بیدارشود

خمیازه هایش را من احساس می کنم

وهمچنان از درون می سوزم

باید عاشقش کنم تا بخوابد و مرا آزار ندهد

او هم خسته است

ومثل من نمیداند در این وادی نا آرام، به دنبال چه می گردد

باید منتظر صبح بمانم

صبح شود برای ابرها تعریف خواهم کرد دیشب بر من چه گذشت

راستی تو این را هم نمی دانی

ابر های اینجا برای ساز های ناهماهنگ دل من می رقصند

من از خود فارغ می شوم

نگاه می کنم نگاه می کنم

آرزو های  تکراری

ای کاش بر روی آنها خانه ایی داشتم

از آن به تو نگاه می کردم و تنها به تو

راستی تو هنوز زنده ایی؟

به حرف های شبانه من گوش می کنی؟

باید بخوابم

و باور نکنم تویی وجود داشتی

پاهایم می سوزند

باید بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم

باید بخوابم و منتظر آمدن صبح نمانم

خودش می آید

او هیچ گاه مرا منتظر نمی گذارد.

 

   + نسیم صالحی ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------