onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

کاش در دنیای تو تنها همین یک مرد تنها بود

 

دراین سوز شبانگاهی و سوسوی زمان بی‌ خداوندی

کسی‌ اینجا نمی پرسد ز او

ای دوست

کنار کرسیت هیزم تری داری؟

برای شام شب نان خشگکی داری؟

سخن گفتن برایش سخت

لبّ دندان به هم یخ بسته، دستانش پر از تاول

نگاهش بی رمق مانده

چگونه یادش از یاد خدارفته؟

نمی دانم چنین سردر گریبان زیراین تاریکیِ ایام از درد چه می‌‌سوزد؟

هلا

انگار مستم من

نه

کورم من

شکم سیری که دردِ آخرش دردِ خوش اقبالیست

و افیون خوشی‌ بیگانه اش کرده ز درد روزگارانِ سیاهِ مردمانِ شهر

به خود می گویم آیا این همه درماندگی را هم علاجی هست؟

چه کاری می توانم کرد بر این انبوه تنهایی‌؟

نه پای رفتنی دارم که بگریزم ز درد این زبان بسته

نه نای صحبتی

زیرا که می بینم همه زنجیره‌های درد در چشمان او قامت به هم بسته

و درمانش................

خدایا

کاش در دنیای تو تنها همین یک مرد تنها بود

 

   + نسیم صالحی ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تنهایی

 

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم که خوب می خندید تا تمام چروک‌های صورتش در

زاویه‌های لبخندش پنهان بماند

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم که

خودش را گم کرده بود در طوفان‌های سهمگین بی کسی‌

که اجبارها برای تحملش  زیاد بود و زیاد

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم که دستها برای نوازشش کوتاه بود ناتوان

که برای دلتنگی هایش جایی به جز چهار دیواری قفس مانندی پیدا نمی کرد

که خشونت ها احسا سش را عقیم کرده بود

امانتداری بی امانت

هویتی بر باد رفته

پرستاری فراموش شده

دفترچه ای پر از خاطرات سیاه و بغض آلود

دستهایش که.....

نباید به یاد بیاورم

از تنهایی‌‌های زنی‌ می نویسم

که به بند کشیده شدهٔ مادر بودنش بود

زنی‌ که هیچ شبیهی نداشت

زنی که زندگی نکرد  زندگی را به نیش کشید

راستی ای کاش نمی شناختمش 

 

   + نسیم صالحی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

آری، من خواب هستم

 

این آسوده خفته منم کنارتو

که چشمانش فکر می کند

فکرش فکر می کند

وگاه راه برگشت از فکرهایش را گم می کند

این به ظاهرآسوده خفته منم که در عمق خواب گردی هایش آرام آتش می گیرد

و تو چه معصومانه بدن گُر گرفته اش را می پوشانی

تا سرما خوابش را نَرُباید

این مست خوابیده که هیچ هوشیاریش باور نمی دارد

همه آگاه

همه هوشیار

همه ترس

درهاله ای ازدلواپسی های فرداست 

 

   + نسیم صالحی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بازگشت

 

شاد خواهم شد

شاد خواهم ماند

برای روز دیدار مادرم

برای آغوش گرم بی واسطۀ پدرم

برای خنده های عمیق میانمان

فقط نمی دانم اشکهایم را چه کنم؟

فقیر ترازآنم که جزگریه هایم برایتان چیزی داشته باشم

چه خواهد گذشت بر این تنه تافته که دوریتان آتشفشانش ساخته

اشک نخواهم ریخت

برایتان خواهم خندید

اما

آیاشما می خندید به خنده های ساختگیم؟

نه خوب می شناسمتان 

پس باید چمدانم رابرایتان پرکنم ازلحظه ها،حرف ها،سکوت ها

نگاه ها،نگاه ها،نگاه ها

وتلخ ها

چمدانم سنگین شد

تلخ ها را کم می کنم وفقط برایتان خواهم خندید

مثل روزهای خوب کودکیم

 

   + نسیم صالحی ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

به یاد فریدون مشیری

 

  " دیگر زمین تهی ست

دلم این روزها به گریهٔ خونین ابر می‌‌سوزد "

دلم به نداشتن‌های کوچه‌های شب زده در ماه تا ب می‌ سوزد

دلم برای این همه نداشتنش می‌‌سوزد

یک شب دوباره به خوابم بیا

دست مرا بگیر

که باغ زبان تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از جوانیم ربود

یک شب دوباره به کوچه های عاشقیم بیا......

  " دلم می‌خواست دست مرگ را از دامن امید مان کوتاه می‌‌کردند

خدا زین تلخ کامی‌‌های بی‌ هنگام بس می‌‌کرد "

دلم بیهوده می‌خواهد که او آرام ،آسودست

دلم این روزها هرسو به دنبال تو می‌‌گردد

و هیچی‌ حاصلش

چشمان من بیهوده می‌  گردند

در آن وادیِ ناآرام

 شب هنگام

تفأل می‌‌زدم با شعر او

ناگه برایم زد قلم

ای جان:

 "جهان آرام، جان آرام

زمان در خواب بی‌ فرجام

خوش آن خوابی‌ که بیداری نمی‌‌بیند "

زبانم گنگ

اشک‌های یخ زده بر گونه‌ام، آتش

و تنها راه باقیمانده‌ام خاموش ماندن بود

 

   + نسیم صالحی ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------