onCopy=”return false” onPaste=”return false”


راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

من عید را دوست ندارم

 

بهاری را که دوست نداشتم

که ندارم

هیچ روزی نخواهم داشت 

برایش چه بنویسم!

احساس هم که تهی است

عیدی هم که نمی گیرم

که کسی نیست به من عیدی بدهد

پس دلم را به کجای این عید خوش کنم!

کودک درونم از عید هیچ چیز جز عیدی نمی داند

حال،این را هم ندارد

همه چیز این روزها برایم سنگین است

حس دلتنگی بیشتر

عیدهایی که دوست نداشتم آمدنش را، به تمام سالهای عمرم برمی گردد

هیچ ذوقی نداشت

ماهی قرمز

سبزه

وتخم مرغ های رنگی

دلواپسی های لحظه سال تحویل بیشتر بود از احساس خوب من

کجای این لحظه زیباست!!!

دوست داشتم

دوست دارم بخوابم

فردا همان روز قبل باشد

من که حول حالنا نمی شوم

یادم آمد

می شوم ،

اما نه حال خوب

که حال بد تمام وجودم را می گیرد

حال باید چه بنویسم!!

"من عید را دوست ندارم،این کافیست"

   + نسیم صالحی ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

سفر

 

"خدا حافظ "

من از این واژه بیزارم

من از تکرار جان کندن

سکوتِ مرگ را خوردن

نفس پشت نفس مردن

تنِ بی خاصیت بردن

صدای مویه ی خاموش بشنیدن،گریزانم

من از نبضِ زمانِ بی تفاوت ماندنم

بیزارِ بیزارم

از آن ساعت که شاید هیچ کس انگار با من نیست

در من نیست

من پوچم

و بارم پر شده از بغض، از فریاد، خداحافظ

گریزانم

من از تاریکی این صبح

از گرمای این آغوش

که من را می کِشد

سوی دوباره رفتن و رفتن،

سفر کردن

گریزانم

خدا را

من درختان را

زمین و آسمان را

این خیابان را سفارش می کنم

پیش تو باشند و بمانند و پرستارت شوند

آیا که من برگردمُ

یک بار دیگر ....

چگونه باید این احساس را گفتن

که من بیزارِ بیزارم

من از تکرار بی روحم سفر کردن گریزانم

 

 

   + نسیم صالحی ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تورا به پوست اندازی وجودم میهمان می کنم

 تورا به پوست اندازی وجودم میهمان می کنم

نو خواهم شد از این خاک غریب

آب و رنگ خواهم گرفت

زین چهرهءخاک گرفته خواهم رفت

اگر ستاره های کور این شهر بگذارند،هذیان خوشبختی را شعر خواهم کرد

می نویسم تا بدانی

پرنده ها به  پرواز دل نمی بندند

انگار قفس اجباریست

برف می بارد بیشتر از آنچه آرزو داشتم

می روم هر طرف که ضربه های  باد بیشتر باشد

سونات تنهاییت را گوش می کنم

دو ،سه بار

نه

بیشتر ،تا آخر برف

برف پایان ندارد

زیر لب می گویم 

در تارهای صدایش راز کدام چکاوک نهفته است که سوز می خواند

می روم و فراموش می کنم صدایت آشناست

می روم وشعر حفظ می کنم

باید بروم مثل همیشه رفتن ها

فکر هایم باید در برف بمانند

 

   + نسیم صالحی ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()
----------------------------------------------------