روحم را کشتند
پسرک پیشم بخواب
هر روز دلم برای خودم تنگ می شود
چه زود مردم پسرک
دستم را بگیر گرمای دستت حتما بیدارم می کند
گریه نکن بارانک
من تمام اشکم
آتشم نزن
قبل از آمدنت سوزاندنم
بخند به تمام گریه هایم
بخند پسرک
می خواهم بخوابیم با هم
راستی دوست داری آفتاب را ببینی!!!!
شاید همین کافیست
چه آرام است این تنهایی سنگین که دوشم خرد شد اما صدایی نیست
تمام روزها تن های تنهاییم
من وخانه
من و این هم زبان سرد
من و بوم قلم
ای وای تنهایی چه مأمن یافتی در من
که گویا سالیان سال صاحب خانه ای در من
تنفس می کنم ، اینجا هوا انبوه ِتنهایست
حرکت می کنم
اما نمی یابم کنارم سایه ای
اینست هم پایی!
برای خواب هم......
یاد آور مرگ است تنهایی
نمی دانم
ولی شاکی نیم
تنهاییم خوبست
هوا خوبست
رنگ آسمان خوبست
زمین خوبست
شایداین همین کافیست
مردم شهر من امروز نفس کم دارند
پشت سدهای سیاه که به خون بسته شدند
عشق یعنی مردن
حرف یعنی زندان
آرزو
وای چه معنای غریبی دارد
پشت سدهای سیاه که به خون بسته شدند
مادران داغ به دل
شمع روشن کردند
وبه آن مرگ فجیح که شبیه وهم است
با نگاهی گریان ،بهت زده می نگرند
پشت سدهای سیاهی که به تزویر و ریا بسته شدند
مردم شهر من امروز همه خونین اند
مردم شهر من امروزهمه غمگین اند
مردم شهر من امروز نفس کم دارند
مردم شهر من امروز خدا می خواهند
وای، ای وای خدا
تو کجا خوابت برد که در آن سوی زمین همه یکریز تو رامی خوانند
وتو پاسخ ندهی،گوش کنی
راه بگشای خدا
مردم شهر من امروز نفس کم دارند
مردم شهر من امروز تورا می خوانند
کاش ایران من آن سبزغریب
که دلش پر درد است
لحظه ای می خندید
پر آزادی پروانه شکستن دارد؟
چه گناهی کردیم که فقط می بینیم
که فقط می شنویم
لب اگر باز شود ..............
وای ای اهریمن ،لمس مرگ انسانها سخت است
من نمی دانم
پر آزادی پروانه
شکستن دارد؟
تو نژادت از کیست!
این همه دشمنیت بابت چیست؟
نه مگر انسانی!
باید این را می گفت آنکه خون خواریِ مظلوم به تو می آموخت
دامنت می گیرد، آه این مادرها
بغض این مردم پاک
وای باور داری که چه راحت نفسی می گیری؟
نفس هم وطنت
که تمام حرفش
آزادیست
که نه
نه،او دشمن نیست و پر از احساس است
به امیدی که تواند
شاید
پر بگیردوبه پرواز در آید
تو ببینی
که پریدن زیباست
که جهان آزادیست
هذیان می گویم
تو چه می دانی آزادی چیست،وقتی این گونه بر او می تازی
بهتر این است که باور بکنم
نقش ابلیس برازندۀ توست
فریاد
مشت می کوبم بردر پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام ازهمه چیز
بگذاریدهواری بزنم
هان با شما هستم
این درهارابازکنید
من به دنبال فضائی می گردم لب بامی سرکوهی
که درآنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟
(زنده یاد فریدون مشیری)
روزمرگی
گوری بزرگ کنده ام برای خاطراتم
خاک ریخته ام روی تمامشان
اما صبح ها که بلند می شوم
جوانه زده اند
شروع می کنم به کندن جوانه ها
هر روز کار من این است
روزمرگی ام که تمام شد با خیال راحت می روم
شاید فردا دیگر جوانه نزنند!
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست .. اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
من خوبم مادر
نگاهم کن
آنقدر نگاه کن تا تمام شوم
تمام که نمی شوم ،سنگین می شوم،جان می کنم
جان می کنم تا بمیرم
لحظه ای چشم از من بردار
بگذار دنیا دروغ بگوید به تو به من
همه چیز وارونه باشد
چه خوب بود رفتن به شیرینی آمدن بود برایت
می خواهم وقتی نیستم بهتر باشی
چه می گویند" هر که از دیده رود از دل برود"
چرا نمی روم؟
غمگین مباش
روزی باز خواهم گشت و گوش خواهم داد ،برایت رجز خواهم خواند مثل همیشه
مهم نیست دنیا روی خوب ندارد
باور کن" این نیز بگذرد"
دوست دارم بیایم
اما تورا به خدا گوش بده
دستهایم را رها کن
شب که بیدارم بخواب
گریه کردم بخند
و خندیدم گریه نکن
باور کن خنده هایم را،مثل همۀ آدمها
تو چرا این چهره را باور نمی کنی!!
بُگذر از این نگاه ها که درونم را رسوا می کند
بُگذر
چه خوب بودم اگر چشمانم به تو دروغ می گفت
من خوبم مادر
من خوبم
به خدا تا تو باشی خوبم
مرور می کنم احساسم را
نمی دانم سکوت گاه بی گاه لبانم چیست؟
نمی دانم تلاطم های رنجور نگاهم چیست؟
نمی دانم من از امواج یک طوفان چه می خواهم؟
نمی دانم من ازدنیای انسانهای بی قانون چه می خواهم؟
نمی دانم عدالت چیست یا تعریف آن از کیست؟
نمی دانم بساط این همه بی شرمیِ انسانیت از کیست؟
نمی دانم چراادراک عشق من چنین گنگ است؟
نمی دانم چراموسیقی قلبم کمی کند است؟
خدایا
من فقط می دانم این را یک تباهی نزد من
"این خانه ی سر تا به پا تاریکُ تو در تو و سرد و نیمه جان"
مانده
فقط آگاهم از این دست های کم توانم
که زند نقشی به روی بومُ بسپارد به یاد دیگران این خاطراتِ تلخِ همرنگم
نه دیگر هیچ
نه دیگر سازی از من یا که آوازی
نخواهی دید
که من بیگانه گشتم با نوای سازُ ضربم
بی که خود یک لحظه غافل باشم از یادش
خدایا
آن نشاط روز های خوب و گرم و آتشینم کو؟
آن همه شور و شعف های کلامم کو؟
آن سراسر خنده های گیج وگنگ و مست وبی پایان من ...
ای وای باید بگذرد دنیا
که من آرام گردم
زین همه بود و شدن ها و شکایت ها
خدایا
نیک می دانی، من این گردونه ی رنگین دنیا را
به تو بخشیدم و چیزی نمی خواهم
فقط یک لحظه با من باش
در آن ساعت که بی تابیِ من پایان نمی یابد.
چه امیدی!!!
حواست هست؟
هستی مهربانم؟
گوش تو اینجاست؟
برایت می نویسم
لحظه ها را،فکرها را،هر چه باشد
عشق ها را
هان
دلم می گوید انگاری تو هم خوابی
برای دیگری شاید تو بیداری!
از آن احساس های سرد تنهایی
که گویی با حضور تو دو چندان است،گریزانم
ولیکن من
به امیدی که این جمع دوتایی، خالی از احساس
احساسی بیابد
عشق برگردد
زمان،گلخنده های شوق را یادت بیارد
آسمان باران ببارد
زنگ این آشفتگی پایان بیابد
ذهن من باورکند بار دگر
این زندگی زیباست
می مانم
حواست هست!
هستی ... مهربانم؟!
من عید را دوست ندارم
بهاری را که دوست نداشتم
که ندارم
هیچ روزی نخواهم داشت
برایش چه بنویسم!
احساس هم که تهی است
عیدی هم که نمی گیرم
که کسی نیست به من عیدی بدهد
پس دلم را به کجای این عید خوش کنم!
کودک درونم از عید هیچ چیز جز عیدی نمی داند
حال،این را هم ندارد
همه چیز این روزها برایم سنگین است
حس دلتنگی بیشتر
عیدهایی که دوست نداشتم آمدنش را، به تمام سالهای عمرم برمی گردد
هیچ ذوقی نداشت
ماهی قرمز
سبزه
وتخم مرغ های رنگی
دلواپسی های لحظه سال تحویل بیشتر بود از احساس خوب من
کجای این لحظه زیباست!!!
دوست داشتم
دوست دارم بخوابم
فردا همان روز قبل باشد
من که حول حالنا نمی شوم
یادم آمد
می شوم ،
اما نه حال خوب
که حال بد تمام وجودم را می گیرد
حال باید چه بنویسم!!
"من عید را دوست ندارم،این کافیست"
سفر
"خدا حافظ "
من از این واژه بیزارم
من از تکرار جان کندن
سکوتِ مرگ را خوردن
نفس پشت نفس مردن
تنِ بی خاصیت بردن
صدای مویه ی خاموش بشنیدن،گریزانم
من از نبضِ زمانِ بی تفاوت ماندنم
بیزارِ بیزارم
از آن ساعت که شاید هیچ کس انگار با من نیست
در من نیست
من پوچم
و بارم پر شده از بغض، از فریاد، خداحافظ
گریزانم
من از تاریکی این صبح
از گرمای این آغوش
که من را می کِشد
سوی دوباره رفتن و رفتن،
سفر کردن
گریزانم
خدا را
من درختان را
زمین و آسمان را
این خیابان را سفارش می کنم
پیش تو باشند و بمانند و پرستارت شوند
آیا که من برگردمُ
یک بار دیگر ....
چگونه باید این احساس را گفتن
که من بیزارِ بیزارم
من از تکرار بی روحم سفر کردن گریزانم
تورا به پوست اندازی وجودم میهمان می کنم
تورا به پوست اندازی وجودم میهمان می کنم
نو خواهم شد از این خاک غریب
آب و رنگ خواهم گرفت
زین چهرهءخاک گرفته خواهم رفت
اگر ستاره های کور این شهر بگذارند،هذیان خوشبختی را شعر خواهم کرد
می نویسم تا بدانی
پرنده ها به پرواز دل نمی بندند
انگار قفس اجباریست
برف می بارد بیشتر از آنچه آرزو داشتم
می روم هر طرف که ضربه های باد بیشتر باشد
سونات تنهاییت را گوش می کنم
دو ،سه بار
نه
بیشتر ،تا آخر برف
برف پایان ندارد
زیر لب می گویم
در تارهای صدایش راز کدام چکاوک نهفته است که سوز می خواند
می روم و فراموش می کنم صدایت آشناست
می روم وشعر حفظ می کنم
باید بروم مثل همیشه رفتن ها
فکر هایم باید در برف بمانند
شاید باران ببارد واحساس مان برهنه شود!
کنارم بمان
شاید باران ببارد واحساس مان برهنه شود، نم بگیریم
بکوبد بر شیشهء ذهنمان وما یاد بیاوریم روزهایی که خدا دوستمان داشت
بمان ،شاید باران ببارد گونه های اشک خورده ات را غسل دهد
تو روح بگیری
من از توجان ،باهم می رویم
اما
شاید نبارد!
شاید نبارد و ما بمانیم همان گونه که ماندیم خشکیده در کنار هم
و ترک خوردیم از تلنگرهایمان
که اشاره برای شکستنمان زیاد بود
شاید نبارد و تو شعر نگویی که شعر هم نمی آید
دلت سنگین تر شود
دلم بگیرد
و دیگر هیچ گاه نمانی!
برو
من می مانم مثل همیشه ماندن ها
باران که بیاید برایت می آورم
بارانُ اشک باهم تا انتظار نیامدنش برای من باشد
و احساس تازه شدنش برای تو
هیس س س
انگار باران می بارد!!
تمام شدنم را باور کن
گاهی ،گاهی
گاهی که میان دستانم گره می خورم
که با سر انگشتانم عصارهء روحم را می کِشم
که فریادهای درونم گوشهایم را کر می کنند و تو را نمی شنوم
باور نکن که خوب نیستم
گاهی که زمان را گم می کنم
که سکوت می شود چهره ام
که ساعتهای جوانیم را به تو ارزان می فروشم
که ساعتِ آرامشم را کوک نمی کنم
باور نکن که خوب نیستم
گاهی که میان سر گیجه هایم سقوط می کنم
که تباهیم را نگاه می کنم
که در سقوط، پایانی نمی یابم
باور نکن که خوب نیستم
گاهی که تو را می خواهم
که نمی یابم
که ندارم و باور می کنم نداشته ام
که دروغ می شود انعکاس داشتنت
باور نکن که خوب نیستم
گاهی،گاهی
گاهی که چار چوب بدنم را با این احساس به تو می سپارم
که مرگِ زنانگیم را در درون حس می کنم
که بودنم را دروغین به رُخَت می کشم
باور نکن که خوب نیستم
گاهی که امروزهاست
که آسمان را نگاه می کنم
که تنم با زمین قهر است
که سرما گرم است
تو باور نکن که من خوب نیستم
تو باور نکن ،گاهی قلمم به سر انگشتانم فشار می آورد
گاهی روحم
گاهی روزگار
باور کرده ام که خوب تمام شده ام، تمام شدنم را باور کن.
من خوبم ،ملالی نیست
سلامت می کنم هر روز
می گویم برایت روزگارم راومی گویی
هوای ذهن من ابریست
دنیای تو هم ابریست؟
گذر گاهی برای دور ماندن از سئوالت نیست
من خوبم ،ملالی نیست
احساس بدی پابر گلویم می فشارد چونکه می داند تمام واقعیت نیست
تو می دانی چه می گویم ؟
همین کافیست
باران که نمی بارد تمام چشمها ابریست
برایت یاد می آرم که اینجا
شب همان شب مانده ،ساعتها همان دلواپسی، دریا همان دریا
زمانها هم که گویی سخت با پوچی گلاویزند
وانسانها همان، با اندکی تغییر
نپرس از من هوا خوب است
نمی دانی که سرمای سلام آدمیت سخت سوزان است
هوا گرم است
من خوبم ،ملالی نیست
هنوزم پشت در با آسمان بدرود می گویم
تلنگر می زنم بر آسمانِ غم گرفته
شاید این یک لحظه آرامش دهد بر من
ببارد، سختُ سنگین
یاد می آرم من این تاریکی شب را
که من بودم فقط با آسمان تنها
می بارید، می بارید
باز اما مرا آتش به جان می دید.
سخت دلگیرم من از این چهره های خوب
به ظاهر دوست
با این بوسه های پشت هم
باید کنم باور
که دشمن می کشد دست نوازش بر سرم
انگار باور دارد این رفتن تمامش کرد
روزهای مردنم را
خاطرات خون به جوش آوردنم را
کاش این لحظه ببارد آسمان
بازاین منم
آتش گرفته، شعله ور، پردود
خدایا خسته ام اینجا
میان این همه نیرنگها
پشت سرم گفتن، شنفتن ها
ولی در ظاهرم اینگونه مردنها!!!!!!
من اینجا یاد می آرم همان هستم
همان خسته ،همان بی جان
همان انسان شادی که براتان خنده هایش سخت سنگین بود
دگر حالا نمی خندد
شما یکریز می خندید، می گویید، بساط خوب بودن را فراهم می کنید
اما نمی دانید
من هرگز دگر خوبی نمی یابم
ازاینجا می روم ،روزی دگر می آیم
اما پشت در با آسمان بدرود می گویم
واین تکرار پایانی نمی یابد
ترحم
چه حسی دامن افشانده برایم زیر این آرامش مرموز!
گاه تاریکی نمایان میشود ،گاهی هراسِ مرگ
این تنِ تب کرده ام هذیانِ بد پیمانیِ ایام را مادام هجی میکند
جان میکند، میمیردُ آرام دردی را به دردانم میافزاید
و از پس ماندهٔ حسُ گمانِ بد مرا لبریز میسازد.
به اندامم که آرامُ وزین با زندگی بدرود می گویند
نهیبی می زند
آرامشم را میرباید.
فکرهای پوچ من ناگه برایم چهره میسازند از مردن
نه، من مرگ خودم را دوست میدارم ولی مرگ عزیزان.........
هرچه میکوشم پناهی نیست تا از این همه تصویرهای زشت جان یابم
کجا راه فراری هست؟
تصورهای مرگ، این دشمنان هر شب و روزم
برایم دام گستردند
اگر دنیا رهایم سازدُ دست از سرم بر دارد
اما
وقت خوابم یا که تنهایی
من از افکار خود آزار میبینم
خدایا
دوست دارم مرگ را قبل از همه مرگ عزیزانم
توانِ درکِ صبر این یکی هرگز نمیدانم
ترحم کن به من بالُ پرم بگشا
کاش در دنیای تو تنها همین یک مرد تنها بود
دراین سوز شبانگاهی و سوسوی زمان بی خداوندی
کسی اینجا نمی پرسد ز او
ای دوست
کنار کرسیت هیزم تری داری؟
برای شام شب نان خشگکی داری؟
سخن گفتن برایش سخت
لبّ دندان به هم یخ بسته، دستانش پر از تاول
نگاهش بی رمق مانده
چگونه یادش از یاد خدارفته؟
نمی دانم چنین سردر گریبان زیراین تاریکیِ ایام از درد چه میسوزد؟
هلا
انگار مستم من
نه
کورم من
شکم سیری که دردِ آخرش دردِ خوش اقبالیست
و افیون خوشی بیگانه اش کرده ز درد روزگارانِ سیاهِ مردمانِ شهر
به خود می گویم آیا این همه درماندگی را هم علاجی هست؟
چه کاری می توانم کرد بر این انبوه تنهایی؟
نه پای رفتنی دارم که بگریزم ز درد این زبان بسته
نه نای صحبتی
زیرا که می بینم همه زنجیرههای درد در چشمان او قامت به هم بسته
و درمانش................
خدایا
کاش در دنیای تو تنها همین یک مرد تنها بود
تنهایی
از تنهاییهای زنی می نویسم که خوب می خندید تا تمام چروکهای صورتش در
زاویههای لبخندش پنهان بماند
از تنهاییهای زنی می نویسم که
خودش را گم کرده بود در طوفانهای سهمگین بی کسی
که اجبارها برای تحملش زیاد بود و زیاد
از تنهاییهای زنی می نویسم که دستها برای نوازشش کوتاه بود ناتوان
که برای دلتنگی هایش جایی به جز چهار دیواری قفس مانندی پیدا نمی کرد
که خشونت ها احسا سش را عقیم کرده بود
امانتداری بی امانت
هویتی بر باد رفته
پرستاری فراموش شده
دفترچه ای پر از خاطرات سیاه و بغض آلود
دستهایش که.....
نباید به یاد بیاورم
از تنهاییهای زنی می نویسم
که به بند کشیده شدهٔ مادر بودنش بود
زنی که هیچ شبیهی نداشت
زنی که زندگی نکرد زندگی را به نیش کشید
راستی ای کاش نمی شناختمش
آری، من خواب هستم
این آسوده خفته منم کنارتو
که چشمانش فکر می کند
فکرش فکر می کند
وگاه راه برگشت از فکرهایش را گم می کند
این به ظاهرآسوده خفته منم که در عمق خواب گردی هایش آرام آتش می گیرد
و تو چه معصومانه بدن گُر گرفته اش را می پوشانی
تا سرما خوابش را نَرُباید
این مست خوابیده که هیچ هوشیاریش باور نمی دارد
همه آگاه
همه هوشیار
همه ترس
درهاله ای ازدلواپسی های فرداست
بازگشت
شاد خواهم شد
شاد خواهم ماند
برای روز دیدار مادرم
برای آغوش گرم بی واسطۀ پدرم
برای خنده های عمیق میانمان
فقط نمی دانم اشکهایم را چه کنم؟
فقیر ترازآنم که جزگریه هایم برایتان چیزی داشته باشم
چه خواهد گذشت بر این تنه تافته که دوریتان آتشفشانش ساخته
اشک نخواهم ریخت
برایتان خواهم خندید
اما
آیاشما می خندید به خنده های ساختگیم؟
نه خوب می شناسمتان
پس باید چمدانم رابرایتان پرکنم ازلحظه ها،حرف ها،سکوت ها
نگاه ها،نگاه ها،نگاه ها
وتلخ ها
چمدانم سنگین شد
تلخ ها را کم می کنم وفقط برایتان خواهم خندید
مثل روزهای خوب کودکیم
به یاد فریدون مشیری
" دیگر زمین تهی ست
دلم این روزها به گریهٔ خونین ابر میسوزد "
دلم به نداشتنهای کوچههای شب زده در ماه تا ب می سوزد
دلم برای این همه نداشتنش میسوزد
یک شب دوباره به خوابم بیا
دست مرا بگیر
که باغ زبان تو
چندان شکوفه ریخت که هوش از جوانیم ربود
یک شب دوباره به کوچه های عاشقیم بیا......
" دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید مان کوتاه میکردند
خدا زین تلخ کامیهای بی هنگام بس میکرد "
دلم بیهوده میخواهد که او آرام ،آسودست
دلم این روزها هرسو به دنبال تو میگردد
و هیچی حاصلش
چشمان من بیهوده می گردند
در آن وادیِ ناآرام
شب هنگام
تفأل میزدم با شعر او
ناگه برایم زد قلم
ای جان:
"جهان آرام، جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند "
زبانم گنگ
اشکهای یخ زده بر گونهام، آتش
و تنها راه باقیماندهام خاموش ماندن بود
التیام
چه رسوا گشته است این دیده ودل
وای بر من
این چنین روزی نمی دیدم به خود بیداد بر من
چهرهام زیر همه نا گفته هایم غرق تنهاییست
تنها بودنش را دوست می دارم
نمی دانم چه میگویم به کس زان بی نهایت آتش تنهایی و عزلت!
نمی دانم چه میگویم که بودم یا نبودم!
هیچ معنایی نخواهد داشت در دنیای ادراکی که احساسِ تهی بودن درآن پیداست
به هر جان کندنی میخواهم امشب خاطراتم را به دست باد بسپارم
همه آنچه به من بگذشته است
اما کمی سخت است
و من میدانم این را
هیچ راهی نیست
جز بستن به روی خود درِ تکرار این هر سو شکستن را
فقط چشمان من باید
ببینندُ
ببندندُ
دگر چیزی نماند پشت این دیوار
ولیکن گاه گاهی درد این پاها مرا دیوانه میسازد
مرا دائم به حس گیج بی پایان مردن میبرد
وانگه در این آشفتگی های درونم
سایه ای کم نور اما بطن آن آتشفشان
با حس تلخ زود مردن هم لجاجت میکند
حس جدیدی نیست
بنازم آسمانم را
بنازم این درختِ ساکتُ آرامُ زردم را
بنازم این زمینِ خسته ی خاموشِ پیرم را
چنان با من هما هنگند
که گویی مات و مبهوتِ گذشته این زمان رنگ وارنگیم
که شاید آخرش!
من هر چه باشد آخرش را دوست می دارم
و می مانم
برای لحظههای دور...
پوچی
گامهای بی هدف
نفسهای یک در میان
آفتاب بی جان
بادهای سرد
داستانِ تکراری عبور انسانها
نگاههای گیج و گذرا
انسانهای تنها
تنهاییهای تمام نشدنی
اسارتهای به ظاهر آزادی
چقدر برای داشتهها و نداشته هایمان فکر خرج میکنیم
آمده بودم تا بگویم خوشبختیم کجای این دنیا در فوران است
اما وقتی رسیدم نداشته هایم امانم نداد
سال هاست که هیچ شده ام
خداحافظ هم بازیِ روزگاران دور
یه میمون داشتم که الان ندارم
مرد!!!
از روزی که بابامو گاز گرفت تو قفس بود تا روزی که مرد آخه خیلی بدبابا رو گاز گرفت
تا قبل از اون روزه بد
بابا هر جمعه می آوردش بیرون ما باهاش بازی می کردیم اما بعد از اون روز...................
خیلی دوست داشتم بابام ببرش باغ وحش اما نبرد .
یه روز که داشتم بهش می گفتم چرا اینقدر کار بد می کنی که همیشه تو قفس نگهت دارن
مظلومانه دستهاشو دراز کرده بود به سمت آسمان و رد شدن ابرها رو نگاه می کرد فکر کنم دوست داشت اونا رو بگیره یا میخواست ابرها اونو همراه خودشون ببرن نمیدونم
اما
هیچ وقت اون صحنه رو فراموش نمی کنم
چه غم بزرگی داشت که سه سال تو قفس بود!
صدایم میزند اینجا کسی
انگار سو سوی چراغی هست
که با جان کندنم جان میدهد
بی تابِ آهی است
نفس در جان من حبس است
اما این چراغ نیمه جان مست است
نمی خواهد دمی تاریکیِ امنی به من بسپاردُ دست از هوای فکر من برداردُ جایی رود
این جا نباشد
من نمی خواهم در این نور شبانگاهی گناهانم بیایند روبه رویم
تنگه هم
یک بار دیگر یادم آرد
آن چه کردم با زبان بسته
که تنها مانده بود آنجا......
به امید رهایی
دستهایش باز
ابرها را هی قسم می داد
و من آگاه از تنهاییش
یک دم نگاه
شاید که آب
یک پسته یا یک تکه نان
حیوان سرگردان من
کنج قفس
دستان بی جانش برای آسمان رفتن دعا میکرد
آه بیچاره که تا آن لحظهٔ آخر
کسی یک ثانیه همراه او، هم بازیش ،هم صحبتش.......
نه ای خدای من
چگونه تو مرا میبخشی از این کردههای بد؟
برای او دلم تنگ است
برای او که بازیهایش از جنس خشونت بود
ولی شاید که راحت شد
از آن کنج قفس
یک بار در ظهر آب
در شب شام
گاه گاهی چوب تیزه بچهها " آزار سختی بود"
عاقبت آن ابرها بردند او را
من نبودم تا بگویم بگذرد از من
که بد کردم به او
آزادیش را من گرفتم، لذتش را، شیطنتهای قشنگش
هیچ
دیگر هیچ
او رفتست وتنها مانده است
یک آسمان تنهایی و درد و غم و حسرت
چرا آن روز دستان نحیفش را رها کردم؟
انتظار
کنار من دخترکی نشسته است که ساعتهاست به دریا خیره مانده
نگاهم نمی کند
سکوت، من، دریا، دخترک و یک دنیا فکر
تا اینکه گفت: می آید؟
گفتم: زیباست.
گفت: می گویم می آید؟
گفتم: زیباست، حتی اگر نیاید
به آمدنش فکر کنی زیباست.
گفت: سالهاست به آمدنش فکر میکنم اما نمی آید
روزهای عذاب آوری است
همین جا از هم جدا شدیم و من همیشه اینجا منتظرش می مانم
شاید بیاید!!
لبخندی زدم
گفتم: انتظار هم زیباست
با تعجب نگاهم کرد
این دیگر چرا زیباست؟
بلند شدم که بروم، نگاهش کردم
گفتم: شاید روزی مثل من بفهمی
زیباترین احساس دنیا در نداشتن و انتظار کشیدن است
محبوس من
شبها که روحم به چراگاه افکارم می رود
هیچ چیز جز نشخوار گذشتهها روزیش نمیشود
گذشتههای سیاه و کبودی که هیچ گاه کابوسشان رهایش نمیکنند
آرام و نجیب می خوابد شاید خواب ببیند
روح سر گردان من خواب هم نمیبیند
در کالبدی نیمه جان روح من حبس شده است
گاه گاهی که برای نفس کشیدن آزادش میکنم
می رود و با چشم بر هم زدنی باز میگردد
خسته تر از همیشه
دوست دارد محبوس من باشد
اما من دلم برایش میسوزد
میخواهم برود
آزاد باشد و مرا فراموش کند
و دیگر هیچ گاه باز نگردد
آنگاه هم کالبد بیمارم آرامش خواهد یافت
هم روح زخم خورده ام
گاهی ونگاهی
من زندگی رادوست دارم ولی اززندگی دوباره می ترسم
دین رادوست دارم ولی ازکشیش ها می ترسم
قانون رادوست دارم ولی ازپاسبانها می ترسم
من عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی اززبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگارمن
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی
نارفیقان....
زند برگوشِ من
این روزگاران سیلیِ سختی
نمی دانم چرا گلگون نمی گردد
که تا شاید بدانند نارفیقان
آخر ازسیلی زدن برگونه ی من دست بردارند
فقط یک لحظه با من باش
نمی دانم سکوت گاه بی گاه لبانم چیست؟
نمی دانم تلاطم های رنجور نگاهم چیست؟
نمی دانم من از امواج یک طوفان چه می خواهم؟
نمی دانم من ازدنیای انسانهای بی قانون چه می خواهم؟
نمی دانم عدالت چیست یا تعریف آن از کیست؟
نمی دانم بساط این همه بی شرمیِ انسانیت از کیست؟
نمی دانم چراادراک عشق من چنین گنگ است؟
نمی دانم چراموسیقی قلبم کمی کند است؟
خدایا
من فقط می دانم این را یک تباهی نزد من
"این خانه ی سر تا به پا تاریکُ تو در تو و سرد و نیمه جان"
مانده
من فقط آگاهم از این دست های کم توانم
که زند نقشی به روی بومُ بسپارد به یاد دیگران این خاطراتِ تلخِ همرنگم
نه دیگر هیچ
نه دیگر سازی از من یا که آوازی
نخواهی دید
که من بیگانه گشتم با نوای سازُ ضربم
بی که خود یک لحظه غافل باشم از یادش
خدایا
آن نشاط روز های خوب و گرم و آتشینم کو؟
آن همه شور و شعف های کلامم کو؟
آن سراسر خنده های گیج وگنگ و مست وبی پایان من ...
ای وای باید بگذرد دنیا
که من آرام گردم
زین همه بود و شدن ها و شکایت ها
خدایا
نیک می دانی، من این گردونه ی رنگین دنیا را
به تو بخشیدم و چیزی نمی خواهم
فقط یک لحظه با من باش
در آن ساعت که بی تابیِ من پایان نمی یابد.
نامه
یگانه ترین دوست من سلام
هم صدای دقایق دور من سلام
داستان خوب به یاد مانده ام سلام
چقدر دوریم از هم
یک سال نوری یا یک نیم کره یا هیچ؟
به یاد آوردن تو
مرا می برد تا ژرفای حس خوب آرامش
و برف هایی که تا آمدن من وتو می باریدند
جاده های پر پیچ و خم
روز هایی که مخفیانه می رفتیم
بدون ترس ا ز
مردن
فهمیدن
دعوا کردن
تویی که برای پر کردن لحظات یخ زده من
گرمای وجودت را به میان می آوردی
دوست خوب ثانیه های داغ دیدهء من سلام
بی همتا ترین دوست من سلام
برای گفتن دلتنگی هایی که بین من و تو گذشت
بگو از کجا واژه پیدا کنم؟
راستی که تو هیچ گاه نفهمیدی
چقدر به روز های بودنت که قدر ندانستم افسوس خوردم
تو را دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم
تو را و تمام خاطراتت را
اشک هایم را جمع می کردی
خوشحالم می کردی
برایم بی دلیل هدیه می آوردی
گل و شکلات
و من هیچ گاه
نه لیاقت جمع کردن اشک هایت را داشتم
نه برای خوشحالیت چیزی
و هدیه هایم که همیشه دلیلی داشتند
دوست خوب من
امروز که می خوانم
نوشته های زیادت را
به خود نفرین می فرستم
چقدر می نوشتی تا آرامم کنی!
دست هایت را چگونه فراموش کنم که برای یاریم همیشه دراز بود؟
آمدن هایت را چگونه؟
جاده ها را می آمدی، خاطره چراغ ها را برایم می آوردی
برای گفتن تنها واژه "تولدت مبارک"
چند افسوس بخورم که برای بهترین همزادم هیچ نداشتم
چه خوب برایم معنی کردی
واژه دوستی را
که بعد از تو هیچ کس را دوست نمی بینم
چگونه تو را به انسانها بسپارم؟
که تو
هیچ گاه انسان نبودی
تو را به خدا می سپارم،
تو را به خدا می سپارم،
تو را به خدا می سپارم.
می خواهم عاشق شوم
می خواهم جادوی عشق را تجربه کنم
عاشق شوم
بار دیگر و بارهای دیگر
این بار انسان نباشد
پاهایم باشند
در این تاریکی که تو هیچگاه احساس نخواهی کرد
من تجربه می کنم تمام نادیدنی هایم را
میخواهم تنها و تنها سرم از زمین بیرون باشد
گردنم هم
نفس می کشم خفقان ثانیه هایی را که برای تمام شدنشان جان گرو گذاشتم
می خواهم عاشق این لحظه ها باشم
لحظه هایی که هیچ چیز برای دلخوشی ام کافی نیست
و فقط دوست دارم از خستگی هایم بنویسم
و نه دیگر هیچ
صدایی می شنوم
از پاهایم
صدا نیست، سوزش است
شاید یاد آور بیماریِ گنگ خواب آلوده من باشد
می خواهد بیدارشود
خمیازه هایش را من احساس می کنم
وهمچنان از درون می سوزم
باید عاشقش کنم تا بخوابد و مرا آزار ندهد
او هم خسته است
ومثل من نمیداند در این وادی نا آرام، به دنبال چه می گردد
باید منتظر صبح بمانم
صبح شود برای ابرها تعریف خواهم کرد دیشب بر من چه گذشت
راستی تو این را هم نمی دانی
ابر های اینجا برای ساز های ناهماهنگ دل من می رقصند
من از خود فارغ می شوم
نگاه می کنم نگاه می کنم
آرزو های تکراری
ای کاش بر روی آنها خانه ایی داشتم
از آن به تو نگاه می کردم و تنها به تو
راستی تو هنوز زنده ایی؟
به حرف های شبانه من گوش می کنی؟
باید بخوابم
و باور نکنم تویی وجود داشتی
پاهایم می سوزند
باید بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم
باید بخوابم و منتظر آمدن صبح نمانم
خودش می آید
او هیچ گاه مرا منتظر نمی گذارد.
خوابیدن تا همیشه
آغوش باز کرده ام برای خارهای بیابان
من عادت کرده ام به نوازششان
که سوزششان بهتر از مهر دیگران
آغوش باز کرده ام برای تمام ترس های گاه گاه
که مرا می برد تا پرتگاه
آغوش باز کرده ام برای چشمهای بسته
دیر گاهی است از چشمان همیشه باز می هراسم
چه سرد مرا می نگرند
آغوش باز کرده ام تا بیایی و بمانی و نخواهی بروی
و من دیگر نگران آشفتگی های روحم نباشم
ازنبودنت، ندیدنت و نداشتنت
آغوش باز کرده ام برای شبهایی که خواب نبینم
و دیگر ترسیم نشود تشنگی هایی که هیچ آبی سیرابش نمی کند
آغوش باز کرده ام برای یک بار دیگر خنده های یکریز کودکانه ام
- که دیگر افسانه ایی بیش نیست-
آغوش باز کرده ام برای باران های تند و بی قانون
از هر سو بر من بکوبد
مرا از خود بگیرد
به باد ببخشد
و من میروم و میروم تا جایی که دیگر تن رمق نداشته باشد
و روحم به سماع بنشیند
آغوش باز کرده ام برای خدا
بیاید
من گریه کنم
لبخند بزند
گریه کنم
نوازشم کند
گریه کنم
اشک هایم را پاک کند
و من تا ابد برای نداشتنش گریه کنم
آغوش باز کرده ام دیر زمانی است
برای حس خوب
رفتن، نبودن، نشناختن، نداشتن، نخواستن
خوابیدن تا همیشه
دعا
برای آسمان وابرهای پرزغم دیشب دعا کردم
برای سنگ ها وصخره های سرد هم دیشب دعا کردم
برای ساغرخالی وضرب سازبی قانون دعا کردم
برای رفته هاومانده هایم من دعا کردم
برای مادرم دستهای سرد روزرفتن هم دعا کردم
برای اشکهایت غربتت هردم دعا کردم
برای آن همه روزای سختت هم دعا کردم
برای قلب درد آلود بابا خندهء تلخش دعا کردم
برای خواهرم آن لحظهء سرد به جا ماندن دعا کردم
برای هانی آن ویرانی خاموش برجا مانده هم دیشب دعا کردم
برای سرگذشتم روزهای رفتهء نحسم دعا کردم
برای سوختن ها ساختن های دلم هم من دعا کردم
برای خاطرات تلخ ودست دشمن خوبم دعا کردم
برای دوستان ناب و پاکم هم دعا کردم
برای تو برای تو برای تو دعا کردم
برای او که پرسه می زند در خود دعا کردم
برای آن سکوت مبهم وخاموش یارم هم دعا کردم
نمی دانم چرا این گونه ویران می شوم گاهی
بگو با من
برای من کسی دیشب دعا می کرد؟
آن روزها...
آن روزها. . .
آن روزها هوا صاف بود
نه ابرهای آسمان خاکستری شده بود
نه دل من سیاه
آن روزها از آسمان زندگیم
هر کسی گذر می کرد
تا محو شدنش برایش دست تکان می دادم
آن روزها عشقم
یاد آوری خاطرات اقاقیهای زندگیم بود
آن روزها روحم
تشنه به هم چسباندن دلی بود
آن روزها شب ها برای روزها دعا می کردم
و روزها برای انسانها
آن روزها مادرم جوان بود و پدرم هم
آن روزها دل به بازیهای
بچه گانه خوش می کردم
وخوش می ماندم
آن روزها خدا را در قاب اتاقم نکرده بودم
آن روزها اگر باران می آمد
سر مستانه می خندیدم
و زیر باران رقصان می شدم
آن روزها جواب اخم ها برایم لبخند بود
این روزها چه شدم؟
وارونه ایی که انتظار مرگ امروزها را
می کشد
فاصله آن روزها واین روز های من
یک شب بود
فاصله خنده ها و دریای گریه هایم
فقط یک شب بود
فاصله عشق ها و تنفر هایم
یک چشم بر هم زدن بود
چقدر دیروز من قشنگ بود و امروزم . . .
راستی من همان امواج آرامم؟
گذر یک شب مرا چه کرد؟
تمام دنیای من چه سخت خراشید
راستی من کوچک بودم یا دنیای من؟
من فقط همان دیروز بودم
شاید مادرم مرا برای دیروزها زاییده بود
و بعد از آن شب مرا به خاک سپرد
میم زندگی من اگر نبود
تن بی جانم را تا این ثانیه ها
چه کسی به دوش می کشید؟
ماندنی ترین واژه زندگیم اگر نبود،
چه کسی طوفان های
بی پایان مرا پایان می بخشید؟
امروز من هم زندگی خواهم کرد
برای آسمان آبی خاطرات مادرم
برای اینکه آسمانش آفتابی باشد
ودر چشمانش رنگ
دلگرمی باقی بماند
شاید روزی دیگر مرا متولد کرد
برای روزهای خوب
هی فلانی!
هی فلانی زندگی شاید همین باشد..
یک فریب ساده وکوچک..
نه بی شک
زندگی باید همین باشد
م ـ اخوان ثالث
پیش در آمد
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
طمع شعله نمی ورزم
خردک شرری هست هنوز؟
م ـ اخوان ثالث